سلام

 

من خیلی وقته که نیستم...یعنی هستم ولی از جنس نبودن!!

این یه مدت یکی از شعرای قدیمی خودم رو زیاد تو هر وبلاگی دیدم...منتها انگار کسی نمی دونسته شاعرش کیه...واسه همین یه بار دیگه اینجا می نویسم ...

 

 

 

ای خدا غصه نخور! از تو فراری نشدم!

بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم

 

با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد

شاکی از اینکه مرا دوست نداری نشدم!

 

ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد

من که ویران تر از این ابر بهاری نشدم!

 

قسمتم بود اگر رفت و مرا تنها کرد

بعد از او غرق شکایت ز تو..آری!نشدم!

 

ای خدا غصه نخور!باز همین می مانم

من زمین خورده ی این ضربه ی کاری نشدم!

 

هر که می خواست مرا از تو جدا سازد دید

هرچه کردی تو به من از تو فراری نشدم!

 

 

راستی از همه ی دوستای خوبم که تو این مدت به روز رسانی هاشون رو به من خبر میدادن و منو دعوت می کردند تشکر بزرگ و معذرت بزرگتر ...

 

همیشه با ااحساس و شاعر باشید...

یا حق

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٩ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط مونا شجاعی سعدی نظرات ()


اول:

 

 

با چنان عشقی زندگی کن که اگر بنا به تصادف به جهنم افتادی ،شیطان تورا به بهشت باز گر داند!

 

 

 

 

دوم:

 

دهانم را ضدعفونی می کنم

و دیگر

به هیچ چیز این دنیا

بد و بیراه نخواهم گفت!

                                            همه چیز خوبست!

حتی

اخم های بی دلیل مادر بزرگ

به لبخندهای کوچکم!

                                               همه چیز خوبست!...

 

 

 

 

سوم:

 

 

 

آرام، توی کوچه ای از طرز فکرها

مثل صدای گم شده، تنها قدم زدن!

هی گریه گریه توی خودت راه رفتن و

حال تمام ثانیه ها را به هم زدن

 

 

 

خندیدن از تفکر اسمی که مرده شد

در تیتر های له شده لای کتاب ها

تسلیم ماجرای غم انگیزتر شدن

[اسلام گم شده وسط انقلاب ها!]

 

 

 

هر شب مسیر دایره واری به سمت خود

مثل ستاره ای که صعودش افول کرد

گاهی برای یک شب تقدیر می شود

مثل گدای پیر خدا را قبول کرد!

 

سنگفرش های خیس قدم های طی شده

فکری مچاله توی مسیری به دورتر!

من را بگیر از دل فریاد خسته و

تقدیم کن به دست سکوتی صبور تر!

 

پرتاب سنگ های غم انگیزی از زمان

توی نگاه خیره ی حوضی که ماه داشت

کم کم به این معادله ایمان میاوری

دنیا چقدر توی سرش اشتباه داشت!

 

مثل شکوه شعر شدن های بعد مرگ

هی روی شانه های غزل خیس و خیس تر

لبخند های گم شده لب های یخ زده

دنیا سیاه

فکر سیاه

خودنویس

تر!...

...

 

 

 

 

 

همیشه با احساس و شاعر باشید...یا حق...

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط مونا شجاعی سعدی نظرات ()


اول:

 

 

زیاد سر به سر این خیابان نگذارید

خسته است و تلخ و روزگار بدی را پشت سر گذاشته

این خیابان خودش را به حد کافی گناهکار می داند

از دستش نمی آید "کوچ " کند

و متاسفانه

عوض کردن اسمش هیچ چیز را عوض نمی کند.

                                   زیاد سر به سر این خیابان نگذارید..*

 

 

 

 

 

دوم :

 

 

از جا بلند شد و قدم زنان به کنار پنجره رفت. به خیابان نگاه کرد،پشتش را با شست خاراند و گفت:

"نگاشون کن،احمقای کثافتو."

جینی گفت:"کیا رو می گین؟"

"نمی دونم،همه رو می گم!"..

 

 

 

 

سوم:

 


                                       ...سکوت....

 

 

 

 

چهارم:

 

 

 

باورش سخت،غیر ممکن یا...مثل دودی که در قطارت نیست!

هیچ فرقی نمی کند وقتی،هیچکس،ه ی چ کس کنارت نیست!

چمدان های خسته از حرکت، کوپه های همیشه تنهایی

من به سمت تو می رسم هربار،توعزیزم همیشه نه!گاهی

به سرت می زند نگاه کسی [رد خونی که توی شیشه شدن]

[کوپه ها و سکوت غمگینی] من تنها تر از همیشه شدن!

می رسیدم به قلب سردی که توی تنهایی اش مردد بود

حال این ابر ها اگر خوب است،حال من واقعا کمی بد بود

[مثل یک تخته نرد پوسیده تاس هایم به باخت می رفتند

اسب هایی که از تو رم کردند توی مغزم به تاخت می رفتند!]

آسمان بازی همین رنگش هر کجا قصه ی مرا می برد

باورش سخت،غیر ممکن یا...ه ی چ کس در کنار من می مرد!

توی کوپه سکوت شهری که...[دفن یک قلب احترام شده]

اشک من پشت شیشه می افتاد،روی یک جفت ریل رام شده!

دل من ابر های غمگینی، پشت چشمان بسته اش دارد

دل من سعی می کند اما،باز بغض شکسته اش دارد...

عاقبت این قطار لج کرده،ذوق را کور می کند از تو

می زند روی ریل آخر و کوپه را دوووووور می کند از تو!

 

 

 

 

 

 

*فردین نظری

**پیش از جنگ با اسکیمو ها / جی.دی.سلینجر

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٩ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ توسط مونا شجاعی سعدی نظرات ()


اول:

 

 

 

                              من می گویم من ،بی هیچ باوری!*

 

 

 

 

 

 

 


دوم:

 

 

 

 

 

 

بچه ها توی کوچه مشغولند

من درون مکعبی غمگین

بچه ها فکر می کنند به...کی؟!

من به تفکیک سخت آن از این!

 

 

آینه!اعتراف تلخی که

مثل لبخند "چیز"غم دارد!

زندگی حس کهنگی کرده

شهر یک "مرد" سبز کم دارد!

 

 

از همه خسته بودم از هر چیز

خسته ی خسته ای ترم کردند!

انفجاری عمیق در من بود

بی خبر هسته ای ترم کردند!

 

 

شایعه توی شهر می پیچید:

"آسمان های خیس را کشتند"

روزنامه، مجله های دروغ

جوهر خودنویس را کشتند!

 

 

چیز هایی که هست!غمگینم

چیز هایی که نیست!غمگینم

من نمی خواستم ولی امروز

روبرویم بایست!غمگینم

 

 

اقتداری که ملی ام شد!کو؟

تو نبین و به حرف عادت کن!

روستا را به قلب من بسپار

شهر ها را...خودت قضاوت کن!

 

 

چقدر خسته و غم انگیز است

درد،حس نبرد را برده!

توی کوچه سکوت مرموزیست

یک نفر اسم "مرد" را برده!

 

 

سبز می فهمم از همین لحظه

روبرویت شکست می بینم

آسمان و زمین و دنیا را

مثل چیزی که هست می بینم!

 

 

مطمئنم به لمس قلبی که

توی دست تو نبض می گیرد!

رأی های مرا تقلب کن!

 

            شهر را موج سبز می گیرد!...

 

 

* بکت

 

 

متاسفانه به دلیل سرعت پایین ،نتونستم به روز رسانی خوبی داشته باشم که دوستان حتما با یک لبخند می بخشند...

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱۸ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط مونا شجاعی سعدی نظرات ()


اول:

به روز اول سال نوروز می گوییم.نوروز عید مردم ایران است.

مردم کشور ما پیش از نو روز خانه های خود را تمییز و پاکیزه می کنند.

در نوروز به دیدن یک دیگر می رویم و از بیماران عیادت می کنیم.

از یک نوروز تا نوروز دیگر یک سال است.

                                                     کتاب فارسی اول دبستان

دوم:

فقط یک جمله باید تا...

                             سال نو مبارک...

سوم:

دخترم یک پلنگ می خواهد[بچه از خرس چاق می ترسد!]

پینوکیو دوباره قولش را...[قصه گو از دماغ می ترسد!]

توی یک شهر مرده از بودن اتفاق بدی نمی افتد

همه جا قار قار پیچیده که خبر از کلاغ می ترسد!

تبر از دست های کی افتاد؟ توی باغی که حس مردن داشت!

تبر_ لعنتی_ بزدل که از درختان باغ می ترسد!

هیچکس توی قلب سردم نیست شعله ی گاز را زیاد نکن!

من دلم چای گرم می خواهد[ آدم از چیز داغ می ترسد!]

به خودت فکر کن که برگردی به خودت فکر کن که بر گردی

نور تاریک توی این کوچه از شروع چراغ می ترسد!

پیرترهای شهر می دانند توی هرروزهای تکراری

مرگ احساس واقعا خوبیست ولی ازاتفاق می ترسد!

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۳٠ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط مونا شجاعی سعدی نظرات ()


اول:

 

 

نیمکت های خالی، تاکسی های خالی،پیاده رو های خالی

چقدر وسوسه انگیزند!

و باجه های خالی تلفن  که عجیب آرامم می کنند..

راستی؛

            گم شو!

                     دیگر نیازی به بودن هیچکس نیست!*

 

 

 

 

دوم:

 

 

 

اشخاصی را که خوب می شناسیم آنهایی هستند که نشناخته ایم.

به نسبتی که در شناختن مردم جلو می رویم مثل آنان می شویم و 

آنان دیگر همان نیستند که از ابتدا بوده اند!!**

 

 

 

 

 

سوم :

 

 

 

صدای زمزمه های بد_در _ گوشی

[فرار می کند از گوشه ی کمد موشی]

"- چقد بگم نرو احمق؟! چقد بگم بسه؟!"

[سکوت فکر شدن توی ذهن مغشوشی]

به جمله های از این لحظه..نه!همین فردا..

به فعل های نمی خواهی و نمی کوشی!

[فشار مبهم دستی که توی دستت نیست

عمیق تر شدن خواب های خر گوشی]

به یک جهان معلق عجیب مظنونی

به حرف های پر از خلسه ی فراموشی!

به ارتباط کسی با هبوط شک داری

یه یک خدای همیشه سکوت شک داری!

به زندگی،به قماری که باختی در کی؟!

به ابر های سیاهی که..ساختی؟

در کی؟!

به یک زمین که غم انگیز بازی ات کرده

به یک خدا که به تقدیر راضی ات کرده!

به گریه های کسی پشت یک هماغوشی

به  یک سکوت معطل که...

"- مث خر توشی!!

بلن شو!من که دلم روشنه،نمی بینی...؟!"

[سکوت ساعت نه،جبر تلخ خاموشی]

به راه های قدم خورده از خودت برگرد

صدای زمزمه

باران

کمد

کسی...

"- گوشی!!"

* فردین نظری

** دنیای دیگر/ موریس مترلینگ

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٩ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط مونا شجاعی سعدی نظرات ()


اول :

 

جهان مستراح بزرگیست!

ومن چه می توانم بگویم جز اینکه به قول برشت:

                                                          آدم ,آدم است!

                                        

                                                                         فردین نظری

 

 

دوم :

هر کس بخواهد انگیزه ای در این شعر پیدا کند تعقیب می شود,

هر کس بخواهد در آن اخلاق پیدا کند تبعید می شود

و هرکس در پی طرح داستان باشد تیر باران خواهد شد!...

 

 

سوم:

[صدای بسته شدن] توی دفتری خسته

صدای خط خطی ناخنی که پیوسته

به شیشیه ی مغزم می کشید دستت را

صدای جیغ کسی که...[برید دستت را]

تصور تو و خونی که بیشتر...تف کرد

نبودنی که نگاه مرا به در تف کرد

کنار عقربه های همیشه در تکرار

صدای ساعت خیس نشسته بر دیوار

اتاق,حجم سفیدی که مستطیلی بود

هوای یخ زده ی سطح شهر نیلی بود

شروع صبح همیشه دوشنبه ی برفی!

دوباره [ززززینگ] صدای بلند پر حرفی

تمام روز نشستن به شکل هذلولی

تنفسی عرضی از دریچه ای طولی!

تمام روز نفس های شهر ماشینی

تمام روز به خندیدنی که غمگینی!

سکوت کهنه ترین حقه ی تمیزم بود!

و چای داغ کسی باز روی میزم بود

_سلام..

[بوووق]

_الو...

[بوووووق]

_روز تازه به...

[بوووووووووووووق]

صدای همهمه های همیشگی و شلوغ!

تنفسی که فقط اسم زندگی دارد

توقفی که همیشه دوندگی دارد!

...

صدای ناخن فرضی به شیشه ای فرضی

صدای جیغ کسی توی دفتری قرضی!

[صدای باز شدن] بسته ای که در بوده!

توهمی که فقط توی یک نفر بوده!

"_سلام خانوم منشی!چه صبح زیبایی!"

[صدای خمیازه پشت سردی چایی]

دوباره حجم ورق پاره ها که در دست_ ...

و نامه ای که اضافه شود به پیوست_ ...

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢٧ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط مونا شجاعی سعدی نظرات ()


اول:

این حکم طبیعت نیست که مردم فکر کنند.زیرا آنها برای زندگی کردن آفریده شده اند نه برای تفکر.بله! و هرکس که تفکر راپیشه ی خود نماید،کارش به جاهای باریک می کشد و آنوقت با این کار زمین خشک را با آب مبادله کرده و روزی هم در آن غرق خواهد شد!..*

 

 

دوم:

 

چشمان اجتماعی تو،جشن بازی ام

ابری عمیق پشت سکوت مجازی ام!

آهنگ خیس و خسته ی یک جفت چشم مست

هی رقص،رقص، توی سرم؛دست،دست، دست!

دارد شروع می شود از توی آینه

هر شب صدای هق هق تنهای یک زن..

"_آرام؟"

نه!

"_خجالتیه..؟!"

نه!

"_یه کم..."

ببین!!

           یک احمق همیشه مودب!فقط همین!

 

.

تصویر پنجره،ضربانی که می روی

هی حل شدن درون زمانی که می روی

از پشت شیشه ها که سکوتی عجیب را...

لبخند می زنم به تو اندوه سیب را!

.

یک حس منتظر من و شهر خیالی ام

هی بوق بوق توی خیابان خالی ام

از فاصله به جز خبر بد نمی رسد

این کفش های پاره به مقصد نمی رسد!

فکری که نیست توی سرم گریه می شود

دارد دوباره بیشترم گریه می شود

دارد سکوت خسته به توفکرمی کند

هرشب کسی نشسته به تو فکر می کند

[یک چشم زل زده به غمی که..سکوت کن!

اندوه شمع های تولد که..فوت کن!!]

هرشب کسی شبیه خدایی که نیستی!

هرشب صدای هق هق جایی که نیستی

غمگینم از غروب؛قراری که..عادتت!

از لحظه های گم شده ام روی ساعتت

از یک طلوع منتظر سر نیامده

از بد که رفت تا که..نه!بهتر نیامده!!

[تنهایی عمیق خیابان یکسره

هر شب سکوت؛پنجره؛باران یکسره]

لبخند های خیس به تصمیم های زشت

یک عمر اشتباه شدن های سرنوشت!

که گریه بهتر است درون جهنمت

از خنده های خیس غم انگیز در بهشت!

.

ابری عمیق پشت سکوتی که سالهاست...

هی شمع های یخ زده،فوتی که سال هاست...

 

 

 

*گرگ بیابان/هرمان هسه

 

همیشه با احساس و شاعر باشید...یا حق

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢۱ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط مونا شجاعی سعدی نظرات ()


اول:

دو مرد که با هم دعوا می کردند نزد قاضی رفتند.مرد اول داستان خود را باز گو کرد.قاضی گفت:"حق با شماست!".طرف دعوا که از این اظهار نظر خشمگین شده بود گفت:"شما هنوز ماجرا را از زبان من نشنیده اید!"او نیز داستان خود را بازگفت و قاضی گفت:"حق با شماست!!".شخص ثالثی که آنجا بود گفت:"چگونه ممکن است حق با هر دو باشد؟".قاضی لحظه ای فکر کرد و گفت:"حق با شماست!!!".

 

 

دوم:

 

این روزها حق با همه هست!

                                    حتی شما دوست عزیز!!...

 

 

سوم:

[جیغ کسی که توی کمد مرده]

.

یک بچه ی مچاله ی افسرده

زل می زند به یک شبح برفی

کابوس های هر شب نه حرفی!

ترس از کسی،سکوت شب ممتد

احساس تلخ بودن بیش از حد!

توی اتاق شب زده ی سردی

هی راه می رود که تو برگردی!

[تنهایی عمیق..]

"-ببین...دیره!

احمق نشو!خدا که نمی میره!

من باختم همینکه یه کم بردم!

گول فرشته های تورو خوردم!"

[یک حجم سرد زیر پتو رفته

هی جیغ می کشد که :

"بگو، رفته ه ه ه ه ه ؟!"]

از تختخواب شب زده می ترسید

از یک اتاق شب زده می ترسید

از اینکه خواب باشد و برگردی

از اتفاق شب زده می ترسید!

می ترسد از سکوت بشر حتی!

هی از صدای قژقژ در حتی!

از حرف های خوب فراموشی

از راه های روشن خاموشی

از ضربه های ممتد مرموزی...

[باران گرفته، مثل همان روزی...]

.

از خواب های مرده جسد رفته

لولو نترس! بچه ی بد رفته!!

 

 

 

 

همیشه با احساس و شاعر باشید...یا حق

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۱٧ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط مونا شجاعی سعدی نظرات ()


شبیه این روزها:

 

 

هنگامی که وارد آن سیاره شد با احترام به فانوس بان سلام کرد.

"صبح به خیر چرا فانوست را خاموش کردی؟"

فانوس بان جواب داد:"دستور است.صبح شما به خیر."

"دستور چیست؟"

"دستور اینست که فانوس را خاموش کنم.عصر به خیر"

و دوباره فانوس را روشن کرد.

"پس چرا دوباره آن را روشن کردی؟"

فانوس بان جواب داد:"دستور است."

شازده کوچولو گفت:"منظورت را نمی فهمم"

فانوس بان گفت:"منظوری ندارم که بفهمی.دستور دستور است.صبح به خیر"

و فانوس را خاموش کرد.

سپس با دستمالی که چهارخانه های قرمز داشت عرق پیشانی اش را پاک کرد."شغل خیلی بدی دارم.در روزگار قدیم این طور نبود.صبح ها فانوس را خاموش می کر

دم وعصر ها دوباره آن را روشن می کردم.بقیه ی اوقات روز را استراحت می کردم و بقیه ی اوقات شب را می خوابیدم"

"و بعدا دستور عوض شد؟"

فانوس بان گفت:"دستور عوض نشد و مشکل همین جاست!سال به سال این سیاره تند تر می چرخد و دستور همچنان عوض نشده است!!"*

 

 

که می رسد نفسی روزگار هم خوبست...**

 

روز های خوبیست...زمین همچنان می چرخد...خدا هست...من هم...

روز های خوبیست...

 زمین همچنان...

           خدا...

                من...

                      روز های...

                                        هست...

                                                خوبیست...

 

 

اما:

ناگهان خبر رسید آمدی

                                خبر کلاغ را ربود!!**

 

 

بدون مقدمه اش می شود این چند خط زیر...

باز هم یک اتفاق ادبی خووووب...

مجموعه اشعار رضا عابدین زاده به نام :

روز های بی حواس

به چاپ رسید...اما مهمتر از همه ی  اینها رسیدن این کتاب به دست های من بود...

حالا جدا از همه ی صحبت ها و نظر های خوبی که راجع به طرح روی جلد و صفحه آرایی و ..و ...و ... و...می توان داشت...شعر ها مثل همیشه تورا با خودش می برد....

و  همچنین ممجموعه اشعاری از شاعر خوب علی شفیعی به نام:

بگذار از پهلویم گلی بروید

که شامل اشعار کوتاهی از این دوست شاعر می باشد...

 

 

دوستان تهرانی و کرجی که تمایل دارند کتاب ها را تهیه کنند..می توانند برای من کامنت بگذارند تا در اولین فرصت کتاب ها به دستشان برسد...

و اما:

 

                   «روز های بی حواس»

            شاعر: رضاعابدین زاده

           قیمت:١٣٠٠تومان

         

                «بگذار از پهلویم گلی بروید»

            شاعر:علی شفیعی

           قیمت:١٠٠٠تومان

 

 

و دیگر اینکه:

 

             با تو

                دنیا کتابخانه ایست

                                     که نمی توانم بلند حرف بزنم...

 

                                                           علی شفیعی

 

 

 

 

*شازده کوچولو...آنتوان دو سنت اگزوپری

**رضا عابدین زاده

 

 

همیشه با احساس و شاعر باشید..یا حق...

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٥ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط مونا شجاعی سعدی نظرات ()